تبليغاتX
لام تا کام بگو

لام تا کام بگو

دیگه من من بسه باید بگی تا خالی شی از لام تا کام

اینترنت ممنوع

مامانم منو از اینترنت ممنوع کرد و من نمیتونم به راحتی بیام و آپ کنم

**برام دعا کنید

***أدمه خوب زیاده اما من پیدا نمیکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:4  توسط سمیرا  | 

به به

سولام لیکم

میبینم که نهه خبری از من هست نه ازشما بابا ایول بابا ایول

دیگه نه نظری نه رفیقی ما دستمون یه جاهایی بنده شما چرا به ماسر نمیزنید؟؟ها؟

راستش یه چند وقتیه که امید میاد اینجا به منو جد و آبادم فوش میده مشاورمونم که شوهرکرد اوه بببخشید زن گرفت

میمونه این آقای باشخصیتی که به خواست خداوند متعال در مسیر زندگی ماست

میدونی مامانم همیشه میگه یکی از شرطای من واسه به تفاهم رسیدن کوکوی سبزیه دیروز به طور اتفاقی فهمیدم شخصیت خان علاقهی وافری به کوکوی سبزی دارن

منو داری چشمام از خوشحالی داشتن در میومدن اما خوب ما فقط ۲ تا دوست ساده ایم دو تا مهربون

اما خیلی به دلم نشسته فرار شده عروسیش منم دعوت کنه برم واسش عربی برقصم

ای جون ااما قراره زنزو به من نشون بده اگه تحقیق کردم دختر خوبی بود بعد بگیرتش مام گفتیم چشم دادا رو چشمم

*راتی زدم تو فاز بیخیالی به قول معروف ما دوستان...س خولی(بفهمید دیه نمیخوام فیلتر شم)

**گفته بودم که عشقم یه خانم فاب داره اونم مثل من قاطی کرده و زده تو همین دنده که خیلیم فاز میده جاتون خالی

***راستی یاس اومده رشت رفتیم دیدیمش نمیدونم چیشد آخرش یهوییی داشتم میومدم بوس بوس شد که بعدش به شدت عذاب وجدان گرفتم

این کوچه خیلی باحال بود ازین به بعد میرم  اینجا حیف که یه پسره داشت مارو میپایید تازه فهمیدیم وایساده بود که ماشینشو خط نندازیم

مام کلی بهش خندیدیم اما امید اس ام اس دا گفت که من مردم دیگه سمیرایی نیست

لیاقت میخواد چشم بصیرت میخواد تا سمیرارو ببینی دادا ریز میبینمت اما دیده میشی آآآآره

****با آرزوی سلامتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:14  توسط سمیرا  | 

زدم تو فاز بی کسی نفهمیدن نفهمیدن

سلام رفقای آپ لاگی وبلاگی

بی من لاگی وب لاگی میگ میگ لاگی؟؟

زدم تو فاز بیخیالی میخوام دیگه واسم چیزی مهم نباشه همین و بس

****امروز پیوست نداریم رفقا پیوند مان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:46  توسط سمیرا  | 

ها...

سلام

تعجب کردین نه؟؟؟

خودمم متعجبم که به این زودی دارم آپ میکنم راستش دیگه کسی نیست که باش سرو کله بزنم جز کتاب هام

حالا از درس و مشق گرفته تا این کتاب هایی که میخونم تا به مشاوره دادنم جنبه ی ااااای یه کمکی علمی بدم

و از اون جایی که رفقا یا از نظر علمی بیماران عرض میکنن خیلی کمک میکنه

دیروز یکی از بچه ها میگفت که من به راحتی مشکلات دیگران رو حل میکنم اما توی مشکلات خودم گیر میکنم و باید هزار تا راه مختلف رو امتحان کنم تا یکیش بدرد بخوره آخرشم قسمت کار خودشو میکنه(با وجود همه ی تلاش هام)

رفتم روش تحقیق کردم به کتاب های جامع خودم دست نوشته هام کتاب ها ی روان شناسی بالینی و خیلی چیزای دیگه  سر زدم از جملهکتاب آیین زندگی دیل کارنگی

آخرش به این نتیجه رسیدم حل کردن مشکلات برای خود انسان ها خیلی سخته و انساتن به ازای این نیازه که با دیگران در تعامل و مشورت رو برای همین آفریدند

اونموقع به دوستم زنگ زدم و بهش گفتم اونم با جمع بندی من موافق بود

پس به این نتیجه ریسیدیم که:

از این که تو مشکلات خودمون گیر میکنیم نترسیم و بجاش با توکل به حضرت دوست و کمک واستن از یه آدم کار بلد مثل یه مشاور یا روانکاو یا یه دوست که این کارارو انجام بده گپی هر جند کوتاه بزنیم و مشکلات خودمون که شاید کوچیک باشن امااعصابونو به هم میریزن و مثل خوره میمونن روحل کنیم

*به نظر من بدترین مشکلات مشکلات کوچیک و زالویی هستن که وجوده ادمو خالی میکنن و بعد ولمون میکنن

**هرگز وقتی میدونی کسی حرف بیخود نمیزنه حتی اگه بت فوشم داد فکر اینو بکن که چرا فوش داده

***من نصیحت نمیکنم سوالهایی میگم به دوستام که توسط اونا مشکلشون حل شه

****هر کی خواست من حاضرم بش مشاوره بدم و کمکش کنم

*****ببخشید من اینقدر پرو ام و این آپ اینقدر طولانیه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:17  توسط سمیرا  | 

و چه باید بشود دور و زمان؟؟؟

بچه ها دارم دق مینمایم

در فشاری بس عجیب پرس شده گردیده ام

به طوری عصف بار خفن

از سوییی مرا میخواهند ما نمیخواهیم از سویی تمامیه پسران رشت دچار تب لهجه گردیده اند

از سویی طاقت داشتن محرمی از دور دست ها شهر صفا سیتی بین الملل تهران را نداریم

و به دوستان دست در دست خویش حسودی مینماییم به شدت

حال به کدامین راه تن در دهیم؟

bf از استان و دیار خویش کمی باید گشت یا به همدمی با دیار نشینان غربت که شب به شب به پچ پچ های شبانه گوش فرا دهندیا هیچ کدام؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:22  توسط سمیرا  | 

خدایی که چه قدر عصبانی بودم

به خدا میدونم که یه قرنی آپ نکردم(از خودم نگفتم) اگه بخوام همه ی واقعیتا رو هر روز دیکته کنم که از غصه میمیرمنمیمیرم

گذاشتم یه کم از عصبانیتم کم بشه بعد بیام با مهربونی تعریف کنم دیگه

خوب اول از مشاور خان شروع میکنم:این آقاحالا که میدونه بش احتیاج داشتم به من علنا برگشت گفت من دیگه نمیخوام بات صحبت کنم؟؟؟؟؟؟!!!۱۱ لابد میپرسین چرا؟؟ خوب جونم براتون بگه که آقا با ۲۲ سال سن میخواد زن بگیره مام گفتیم به سلامتی بفرمایید برین ویدارو بگیرین(دختر ایده آل که دختر دوست باباش هم هست) ام گفت نه من با یه دختره تو چت آشنا شدم و تا حالا هم ندیدمش ولیبش قول ازدواج دادم حالا هم نمیتونم بزنم زیرش

حالا دختره از اون آدمایی که سوار آدم میشن و من که مشاورشم بودم نتونستم هیچ کاری کنم ائن اس ام اس رو هم دختره داده بود نه خودش چون زنگ زده بود بغض داشت من میلاد رو میشناسم آخه خیلی با معرفته شبش که زنگ زد خدافظی فقط میگفت من تو پلمپم کاری نمی تونم بکنم

منم گفتم خوشبخت شی اما کاش یه کم فوشش میدادم که به خودش بیاد آخه بد جوری تو لاک خودشو و نمیدونه داره با خودش چی کار میکنه

واااااااای میلاد تو رو خدا به خودت نگاه کن تو به همه میگی میدونم کارم اشتباه ولی میخوای با اون نامزد کنی؟؟؟بگو حسودیه زنانس برو جملات کتاب دیل کارنگی رو واسم تکرار کن اما دلم میخواست وقتی گفتی باید نامزد کنیم بزنم تو سرت

تو فکر میکنی که یه دختر باید رو آدم اینقدر نفوذ داشته باشه تو قبلا تا کجا رسیدی؟؟؟ با کیا بودی داداش خبرا به مام میرسه صد رحمت به اون اامید(یاس) حداقل عاشقه و میدونه عشق چیه فقط بلف زدی و من مثل احمق ها بتو عادت کرده بودم وای اما از خودم ناراحت نیستم جون وقتی حرف میزدیم آروم میشدم امیدوارم به خودت بیای من به خودم اومدم با یه فوش که یه دوست عزیز بهم همون شبی که تو زنگ زدی داد و حالا خیلی به نظر خودم به آرزوم رسیدم اما تو چی؟؟؟ داری خودتو بدبخت میکنی  بگو به من ربطی نداره اما داری از بین مییری فلک زده

تو هیچ اختیاری از خودت نداری بدبخت منو که این همه بات صمیمی بودم به یه دختر که میخواد ازت سواری بگیره فروختی خوش به حال من که بیش تر از این گول حرفاتو نخوردم

اما نمیدونم چرا هر موقع حرف تو میشه گریم میگیره نمی دونم شاید  میخوای با اشکام ازم بریزی بیرون

      اما تو تنها فردی بودی که کمک خواستم ازش 

** راستی قرار شد بعد این همه جنجال من آبجی یا رفیق یاس جون بشم

***رفیقش بم زنگ زده بود یواشکی گفت که به خاطر اینکه یه دختره ناخواسته به من حرف زده بود دوا کرده بود فداش بشم اوووووووخی؟؟!

****پسرا چرا شما واسه جلب دخترا اینقدر دروغ میگین؟؟؟

*****ببخشید این پست اینقدر طولانی بود فعلا بدرود و در پناه خدا(به قول مشاور خان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:29  توسط سمیرا  | 

خواستم عصبانی نباشم و آپ کنم

سلام

خوبین؟؟؟ عجب رنگی وای من عاشق رنگ صورتیم بذارین واستون بگم از ماجرای صورتی :آقا من دست به خیاطیم حرف نداره رفتم یه مانتو صورتی دوختم با یه کفش صورتی و یه روسری صورتی ست کردم اصلا معرکه بیا و ببین حرف نداشت هز ۴۰۰۰۰۰ متری قابل شناسایی بودم ما اومدیم یه روزی تویه مطهری(یه خیابون شلوغ تو رشته که موقعی که من از اون ج میرم تقریبا همه پسر تشریف دارن) یه پسره گفت:

دری درین درین درین درین ددردردین(آهنگ پلنگ صورتی )

یه گله پسر خندیدن منم اونجا مشهورم همشون منو میشناسن خوب پاتوقمه دیگه  حالا بگذریم عابرومون رفت ولی به روی خویش نیاورده  و غش غش به حالشان ریسه رفتیم

*اینم از خاطره ی شاد خوبه؟

**بچه ها بعضی از وبلاگ ها نظر دهی ندارن من چه جوری نظر بذهرم؟:-؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط سمیرا  | 

تو چرا منو دوست داری؟

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی





Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط سمیرا  | 

من برگشتم

سلام

خوبین بچه ها مرسی که نظر میدین

یه چند مدتیه که آپ نکردم اما  الان دیگه آپ کردم یه چند باری اومدم آپم کردم ولی بلاگفا قات زد و همش پرید منم با بلاگفا قهر کردم

الانم اومئم بگم همه چی تو خودم خل شد و به لطف مشاورم میلاد

                        ازت ممنونم میلاد                     

دوستت دارم و ازت ممنونم خیلی خیلی خیلی ممنون 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:12  توسط سمیرا  | 

میخواهم به تنهایی هایم برگردم

سلام آخ دلم گرفته نمیدونم چرا

الان دقیقا ۲ روز کامل که هیچ حرفی تو خونه نزدم جز سه کلمه؟ ۱.آره ۲.نه ۳.قرص هام رو کجا گذاشتین؟؟(آخه من مریض شدم و مامان اینا همش جای قرص هامو عوض میکنن من نمیدونم چه سودی از این کار میبرن؟؟)

خوب این مریضی من تقریبا از پارسال که واسه اولین بار و  آخرین بار یه نفر رو دوست داشتم و اونم به خاطر یه دروغ (کهتازه فهمیده دروغ بود)منم نمیدونستم که به خاطر اونه از من جدا شد با یه دلیلی که من نه از اون بدم اومد نه اون از من ما هنوز با هم رابطه داریم قبلا هم داشتیم با هم دوست بودیم واسه همون وقتی به عنوان دوست پسرم شد خیلی زود با هم راحت شدیم و اصلا تعارف نداشتیم

خوب الان بحث اون نیست که مما چه دوران خوب یا بدی رو با هم داشتیم که هرگز بعد اون پیش نیومد یا اینکه به خاطر اون دیگه موهامو کوتاه نمیکنم یا اینکه با هه پسرای اطرافم که به هر چشم ناپاکی میخوان منو نگاه کنن قطع رابطه کردم

بحث مریضی من بود من قبل این ماجرا اصلا سردرد هم نگرفته بودم سالی یه بار سرما ممیخوردم و همون بود

اولین سر درد اون موقع  بود

سال بعدش که سرما خوردم یه تپش قلب پیدا کردم که بعدها به علت عصبی نسبت دادنشولی مثل اینکه نبوده

چندی یش طی یک گالن خونی که از ما گرفتن و خم به ابرو نیاوردیم معلوم شد اریم از بی خونی میمیریم

۱ کیسه قرص دادن که هم عفونت کلیه برطرف شه و هم این کم خونی اما ما تا کنون بهبودی رامشاهده نکردیم انشاالله باری تعالی مارا شفا خواهد داد

بله چیز خاصی نیست فقط میدونم یه عددی باید واسه خون ۱۴ باشه مال من ۷ انشالله که اینا میگن چیزی نیست من هم خر چیزی نمیفهمم(دور از جناب شما)

*شرمنده یه چند روزی آپ نکردم حالم اصلا خوب نبود

**سال اصلا جالبی نیست ۸۸ نمیدونم ایشالا جالب بشه

***الان آرزوم که منو خدا از همه نجات داد اول یاس که بیچاره رفت و من رو هم خیلی دوست داشت بعدش فرشتهی من که به خاطرهدوست دخترش گفتم رابطه نداشته باشیم(همون عشق اول و اخرم که جز خوشبختی واسش هیچی نمیخوام)

الانم حاجی و ناجی که خیلی برام مهم بودن اما...

الان فقط حمید که اصلا من اون رو یه پسر نمیبیبنم اون داداشمه و یه دوست عالی من بهش همه زندگیمو مدیونم خدا الهی دبورا (دوست دخترش)رو بهش برسونو الهی آمین

و نه هیچ کس دیگه

**** من هیچ دوست دختر خاصی که باهام باشه ندارمو از وقتی خونه هم این وضع پیش اومده و با همه پسرای اطراف که زنگ خور گوشی بودن تموم کردم که ااز این بابت خیلی خوشحالم ولی به شدت تنهام

ولی آرزومو میدونم خدا بر آورده میکنه که به من فقط یه عشق کامل و مناسب خودم میده این وضعیت من امتحان خداست میدونم

*****خدایا شکر و به من کمک کن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:45  توسط سمیرا  |